سیاست خارجی دونالد ترامپ در سال ۲۰۲۶ بیش از آنکه یک راهبرد منسجم باشد، به مجموعهای از تصمیمهای متناقض شباهت دارد؛ تصمیمهایی که از یک سو بر انزواگرایی اقتصادی تأکید دارند و از سوی دیگر به مداخله نظامی مستقیم در چندین منطقه جهان منجر شدهاند. در ظاهر، همه چیز زیر پرچم «اول آمریکا» تعریف میشود، اما در عمل، این شعار به پوششی برای بازتعریف یکجانبه قدرت آمریکا تبدیل شده است.
انزواگرایی انتخابی؛ خروج از جهان یا بازنویسی قواعد آن؟
در بخش نخست سیاست خارجی ترامپ، نوعی انزواگرایی گزینشی دیده میشود. خروج گسترده از نهادهای بینالمللی، تهدید به ترک ناتو و بیاعتنایی به توافقهای چندجانبه، این تصور را ایجاد کرده که واشنگتن در حال عقبنشینی از نظم لیبرال جهانی است.
اما این عقبنشینی واقعی نیست. آمریکا در حالی از برخی ساختارها فاصله میگیرد که همزمان تلاش میکند قواعد جدیدی را جایگزین کند؛ قواعدی که نه بر اجماع بینالمللی، بلکه بر قدرت یکجانبه و معامله دوجانبه استوار است. نتیجه، نه کاهش حضور آمریکا، بلکه تغییر شکل حضور آن است؛ حضوری غیرقابل پیشبینیتر و کمتر پاسخگو.
حمایتگرایی اقتصادی؛ اقتصاد بهمثابه ابزار فشار
در قلب این دکترین، حمایتگرایی تهاجمی قرار دارد. تعرفههای سنگین بر چین، اروپا و دیگر شرکای تجاری نه صرفاً ابزار اقتصادی، بلکه ابزار سیاسی هستند. ترامپ تجارت را از یک نظام مبتنی بر قواعد جهانی به یک شبکه مذاکرات موردی تبدیل کرده است.
این رویکرد اگرچه با هدف کاهش کسری تجاری آمریکا توجیه میشود، اما در عمل به فرسایش نظام تجارت جهانی انجامیده است. سازمان تجارت جهانی عملاً دور زده شده و جای آن را توافقهای دوجانبهای گرفته که قدرت چانهزنی را به نفع واشنگتن متمرکز میکند. اما این تمرکز، به جای ثبات، بیاعتمادی گستردهتری در نظام اقتصادی جهانی ایجاد کرده است.
مداخلهگرایی تهاجمی؛ انزوا در حرف، حضور در عمل
تناقض اصلی سیاست ترامپ در همین نقطه آشکار میشود؛ همزمان با سخن گفتن از کاهش حضور خارجی، آمریکا درگیر مداخلات نظامی مستقیم شده است؛ از آمریکای لاتین تا خاورمیانه.
مداخله در ونزوئلا، تهدید علیه کوبا و کلمبیا، و حملات علیه ایران، همگی در چارچوبی توجیه میشوند که ترامپ آن را «دفاع از امنیت ملی» مینامد. اما در واقع، این اقدامات بازگشت به نوعی مداخلهگرایی کلاسیک آمریکایی است که تنها تفاوت آن با گذشته، فقدان چارچوبهای حقوقی و چندجانبهگرایانه است.
استناد به دکترین مونرو نیز نشان میدهد که سیاست خارجی جدید آمریکا بیش از آنکه آیندهمحور باشد، به بازتفسیر گزینشی گذشته متکی است؛ گذشتهای که در آن آمریکای لاتین حوزه انحصاری نفوذ واشنگتن تلقی میشد.
نظم بدون ثبات؛ رقابت جریانهای درونی در کاخ سفید
بخش مهمی از بیثباتی سیاست خارجی ترامپ نه از جهان بیرون، بلکه از درون دولت او ناشی میشود. جناحهای مختلف جمهوریخواه، از ملیگرایان ماگا تا محافظهکاران سنتی، هر یک برداشت متفاوتی از «اول آمریکا» دارند.
برای برخی، این شعار به معنای تمرکز بر مهاجرت و امنیت مرزی است؛ برای برخی دیگر، به معنای حمایت از اسرائیل و تقابل با ایران؛ و برای گروهی دیگر، به معنای بازتعریف نقش آمریکا بهعنوان یک قدرت معاملهگر جهانی.
این چندپارگی باعث شده سیاست خارجی آمریکا نه بر اساس یک دکترین واحد، بلکه بر اساس رقابت روایتهای داخلی شکل بگیرد. نتیجه، تصمیمهایی است که گاه یکدیگر را خنثی میکنند و در مجموع، تصویر یک قدرت غیرقابل پیشبینی را به جهان ارائه میدهند.
قدرتی که از انسجام تهی شده است
آنچه امروز بهعنوان «اول آمریکا ۲.۰» شناخته میشود، بیش از آنکه یک راهبرد منسجم باشد، مجموعهای از واکنشهای مقطعی به بحرانهای جهانی است. آمریکا همچنان قدرتمند است، اما این قدرت در غیاب انسجام راهبردی، به عاملی برای بیثباتی تبدیل شده است.
در چنین شرایطی، جهان نه با یک ابرقدرت قابل پیشبینی، بلکه با بازیگری مواجه است که همزمان از نظم جهانی فاصله میگیرد و آن را با ابزار نظامی، اقتصادی و سیاسی خود بازتعریف میکند. پرسش اصلی دیگر این نیست که آمریکا به کجا میرود، بلکه این است که جهان تا چه اندازه میتواند با این نوع «قدرت نامنظم» سازگار شود.





نظر شما